۰

اشعار کلاسیک / شاعران انجمن / ندا اژدری

مسمط بی تاب

مرداد ۳۱, ۱۳۹۵ در ۲:۰۴ ق.ظ توسط

گرفته است سرش را خیال شیطانی
خیال عشق هوسناک پوچ پنهانی
در انزوای پر از بغض روز بارانی

 

زنی شبیه فرشته کنار او خواب است

 

زنی که می کشد از صبح انتظارش را
و سجده می کند این عشق پایدارش را
سپید می کند از خنده شام تارش را

 

زنی که حجله ی شب را مثال مهتاب است

 

خیانت و هوس و اشتباه و تاوانش
عذاب و آتش حسرت نشسته بر جانش
چکیده لکه ی ننگی به روی دامانش

 

چه انعکاس غریبی درون این قاب است

 

درون هاله ی دودی که می دمد سیگار
نفس کشیدن او ساده می شود دشوار
عذاب می کشد از حال و روز رقت بار

 

به روی سینه اش انگار طرح مرداب است

 

کنار وسوسه هایی که بی اثر مانده
و قلب خسته ی مردی که در به در مانده
زنی نشسته که از هر چه بی خبر مانده

 

مسمطی که نوشتم چقدر بی تاب است.

 

 

 

ندا _ اژدری

دیدگاهتان را بنویسید