۰

شاعران انجمن / ندا اژدری

مردِ خوشبخت قصه

شهریور ۱۵, ۱۳۹۵ در ۶:۴۲ ق.ظ توسط

از نفس هاش منزجر  شده است

بین دیوار منحصر  نشده است

دیگر از درد منفجر  شده است

 

مرد خوشبختِ!  قصه ، تبدار است

 

 

در نگاهش نشانی از شرم است

ظاهرش سنگ باطنش نرم است

پشت سردش به زندگی گرم است

 

به زن و بچه اش بدهکار است

 

 

مرد خسته هنوز روی دو پاست

کوه درد است و باز پابرجاست

پینه ی غم به دست او پیداست

 

او هم از زندگی طلبکار است

 

 

خندهایی که از لبش دور است

گره ابروان او کور است

طعم لبخندهای او شور است

 

بین لبخند و اخم پیکار است

 

 

مردی از جنس درد و تشویش و …

که فراری شده‌ست از خویش و …

آخر ِ بازی‌اش شده کیش و …

 

بر سر نعش خود عزادار است

 

 

 

 

 

ندا اژدری ۹۵/۲/۲۲

دیدگاهتان را بنویسید