۰

اشعار کلاسیک / شاعران انجمن / مرتضی ذوالفقاری

هوای دوستان

شهریور ۲۲, ۱۳۹۵ در ۹:۲۸ ب.ظ توسط

 

شبی تاریک و من بی خواب و شوق دوستان دارم
کویری خشک و بی آبم که میل بوستان دارم

 

الا ای مهربانانی که غافل از دل مائید
زهجر آب و آیینه دو چشم خون فشان دارم

 

در این دریای طوفانی شدم سرگشته همچون موج
دگر گمگشته ساحل ها و در دل بیم جان دارم

 

نفس بالا نمی آید قدم هایم چه سنگین است
کجایی چونکه از هجرت غمَت را میهمان دارم

 

خیالت می برد چون شمع ، ما را تا به خود سوزی
ببین در آخرین ساغر نشان از شوکران دارم

 

چرا رسم وفا گم شد، به زردی برگ پائیزم
که از بی مهری یاران، بهاری چون خزان دارم

 

 

 

 

مرتضی  ذوالفقاری

دیدگاهتان را بنویسید