۰

اشعار کلاسیک / شاعران انجمن / محمد رضا آبیار

اولین روز پاییز

آبان ۱۱, ۱۳۹۵ در ۵:۱۲ ب.ظ توسط

اولین روزهای پاییز است
تازه آغاز شوم دلتنگی ست
تازه این ابتدای غربتمان
در میان هجوم دلتنگی ست

مهر آغوش باز کرده که بغض
در پناهش به گریه آمیزد
بغض امّا هزار حسرت را
در گلوی سکوت می ریزد

اشک در ما چه منزوی شده ست
ابر پاییز انتقام بگیر
به چه کاری می آید این باران
خون ببار از فراق یک دل سیر

مهر بی مهر ، ماه بی رحمی
دردهایی نگفتنی دارم
قدر یک عمر فحش کفر آمیز
به پریشانی ات بدهکارم

من بدهکار مهر ماه توام
فصل پاییز ای عجوزه ی سال
هرچه خواندیم در تو راه نیافت
یا محوّل ، لحول و الاحوال

صبح ها بوی گند دلتنگی
پر شده در شمیم بارانت
بدتر آن که پس از گذشتن مهر
می رسد وحشیانه آبانت

اوج کفران من تویی آبان
آرزوها نهفته در کفنت
هشتمین ماه سال خورشیدی
عقربی کینه توز طرح تنت

تو نگهبان آب ها شده ای
چشم ها از تو خشک و بیمارند
بغض ها از تو بی اثر ماندند
گونه ها گریه آرزو دارند

سد شدی روی اشکمان آبان
حسرت گریه بدترین چیز است
خواستی دق کنیم و دم نزنیم
دلمان از گلایه لبریز است

من به آذر نمی رسم امسال
فصل پاییز من ، خدا حافظ
مهر و آبان تو مرا بس بود
بغض لبریز من ، خدا حافظ

محمد رضا  آبیار

دیدگاهتان را بنویسید