۰

علی سلطانی / نثر

🎭 داستان کوتاه : چیزهایی هست که نمی‌دانی

شهریور ۱, ۱۳۹۷ در ۱۲:۰۸ ق.ظ توسط

<<چیزهایی هست که نمی‌دانی>>
نوشته‌ی: علی سلطانی
💢 بخش اول

■ اواخر سال اول دبیرستان بود‌ پس از گودبرداری ساختمانی که دقیقا کنار مدرسه‌مان بود، تَرک‌هایی روی دیوار مدرسه به وجود آمد و هر لحظه احتمال تخریب مدرسه وجود داشت.

▪مدرسه تعطیل شد و بعد از اعتراض دسته جمعی اولیا باید فکری به حال ما دانش آموزانِ خرسند از این اتفاق، می‌کردند.
خلاصه پس از کلی اعتراض و رفت و آمد اولیا چاره‌ای جز این نبود که چند ماهِ پایانی آن سال تحصیلی، شیفت بعد از ظهر مدرسه راهنمایی دخترانه را که چند خیابان با مدرسه‌ی ما فاصله داشت در اختیار دبیرستان پسرانه بگذارند تا در این مدت فکری به حال مدرسه‌ی در حال تخریبِ ما بکنند.

▪بعد از دو هفته تعطیلی باید دوباره می‌رفتیم مدرسه، به یک مدرسه‌ی جدید با فضایی کاملا دخترانه، همیشه وقتی از مقابل مدرسه دخترانه می‌گذشتم برایم جالب بود بدانم مدرسه‌ی دخترها چه فرقی با مدرسه‌ ما دارد؟

▪برای همین از همان لحظه‌ی اول که وارد مدرسه‌‌‌ی دخترانه شدیم با دقت به اطرافم نگاه می‌کردم، انصافا همه چیز باسلیقه‌تر بود، مدیر و ناظم هم خیلی حواسشان جمع ما بود که دست از پا خطا نکنیم.

▪تحصیل در این مدرسه حس غریبی داشت، بوی عطر روپوش دخترانه‌ای که در کلاس جا می‌ماند و تارهای بلند موهایی که هراز چند گاهی روی میز و نیمکت دیده می‌شد، بیانگر دنیایی از جنس دیگر بود، دنیایی پر از قصه، لااقل برای من که این‌گونه بود.

▪همیشه برایم سوال بود دختری که در شیفت صبح جای من روی این نیمکت می‌نشیند، چه شکلی‌ست؟ درسش خوب است یا نه؟ موهایش بور است یا مشکی؟ رنگ چشمانش چطور؟ شلوغ است یا آرام؟

▪هیچ وقت هیچ ردی از خودش به جا نمی‌گذاشت، نیمکت ما دو نفره بود و آن سمتی که من می‌نشستم برخلاف سمت دیگر حتی یک خط خوردگی هم روی میز دیده نمی‌شد.

▪دو هفته‌ای از رفتنمان به مدرسه می‌گذشت، یک روز وقتی روی نیمکت نشستم و طبق عادت خواستم کیفم را در جامیزی بگذارم متوجه کتابی در زیر میز شدم.

▪همان رُمانی بود که سه روز تمام خانه را زیر و رو کرده بودم اما پیدایش نمی‌کردم، یک برگه‌ی کوچک در صفحه‌ی اول کتاب قرار داشت که با دست خطی دخترانه روی آن نوشته شده بود:
سه روز پیش این کتاب را زیر میز جا گذاشته بودی، دو خط اولش را که خواندم نتوانستم ادامه‌اش را نخوانم، امیدوارم من را ببخشی که کتابت را بی‌اجازه بردم.

▪بی معطلی کتاب را باز کردم و نزدیک صورتم بردم و نفس کشیدم، عطر‌ دخترانه‌اش در صفحات کتاب جا مانده بود و حالا میان این همه ابهام، سه نشانه از دختری که شیفت صبح روی نیمکت من می‌نشست را پیدا کرده بودم:
دست خطش، بوی عطرش و اینکه ادبیات دوست دارد، اهل قصه بود و نمی‌دانست خودش در ذهن من به قصه‌ای پرحرف و راز تبدیل شده است.

▪این قصه وقتی جذاب‌تر شد که آخرین صفحه‌ی کتاب را باز کردم و دیدم مصرع دوم یک بیت شعری را که مدت‌ها بود هرچه فکر می‌کردم یادم نمی‌آمد برایم نوشته است، با همان دست خط دخترانه‌اش.

▪از آن اتفاق به بعد همه چیز رنگ و بوی دیگری گرفته بود، برای رفتن به مدرسه ذوق داشتم و هر روز به محض رسیدن به کلاس زیر میزم را نگاه می‌کردم، تمام کتاب‌های مورد علاقه‌مان را رد و بدل می‌کردیم، در صفحه‌ی اول تمام رمان‌هایی که زیر میز برایم جامی‌گذاشت شعری از نیمایوشیج نوشته شده بود.

▪گاهی از دنیای دخترها برایم می‌نوشت، از هم میزی‌اش که در آن سن و سال کم عاشق پسرخاله‌اش شده بود، از رتبه‌ی اول کلاس‌شان که پدرش اعتیاد داشت و می‌خواست به زور شوهرش دهد به مردی که پانزده سال از او بزرگتر است، از همکلاسی دیگرش که از ترس برادر بزرگتر و خانواده‌ی سخت گیرش در خیابان سرش را بالا نمی‌آورد و همیشه حسرت آزادی‌های پیش پا افتاده‌‌ی دخترهای دیگر را می‌خورد.

▪هر دفعه برایم قصه‌ای داشت، با خواندن این قصه‌ها هر روز بیشتر با دنیای پرالتهاب و راز آلود دخترها آشنا می‌شدم.
هنگامی که نوشته‌هایش را می‌خواندم صدایش در سرم می‌پیچید، صدایی که هیچ وقت نشنیده بودم!

▪اما در این میان هیچ گاه از خودش حرفی نمی‌زد، من هم هیچ وقت چیزی نمی‌پرسیدم، دلم می‌خواست تصورش کنم، کشف‌اش کنم، از روی دست خطش، از شعرهایی که در کتاب‌هایش می‌نوشت، از بوی عطری که در کتاب‌هایم جا می‌گذاشت.

▪ما عجیب شبیه هم بودیم، او هم مثل من حواسش پرت قصه‌های اطرافش بود، شاید خودش را میان این همه آشفتگی گم کرده بود، شاید هم من دلم می‌خواست این‌گونه نگاهش کنم.

▪شب‌ها قبل از خواب زل می‌زدم به سقف و فکر می‌کردم یعنی الان او هم به من فکر می‌کند؟
الان مشغول خواندن کتابی‌ست که امروزم برایش بردم یا دارد برایم می‌نویسد؟
کاری جز فکر کردن به او نداشتم، فکر کردن به کسی که حتی اسمش را نمی‌دانستم، تا به حال ندیده بودمش، نمی‌دانستم نام این حس را چه باید می‌گذاشتم اما خوب می‌دانستم او هم درگیر همین حس مبهم است.

▫️<ادامه دارد>

دیدگاهتان را بنویسید