۰

علی سلطانی / نثر

🎭 داستان کوتاه : چیزهایی هست که نمی‌دانی

شهریور ۱۴, ۱۳۹۷ در ۴:۳۱ ب.ظ توسط

<<چیزهایی هست که نمی‌دانی>>
نوشته‌ی: علی سلطانی
💢بخش سوم(پایان)

■ زنگ آخر بود، داشتم نامه را برای بار هزارم می‌خواندم که یک‌دفعه آقای ناظم وارد کلاس شد.
کمی از امتحانات صحبت کرد و بعد از اندکی سکوت گفت:
وای به حالتان اگر بفهمم کسی تقلب کرده، حواستان باشد دست از پا خطا نکنید، همین امروز شیفت صبح پایه سوم راهنمایی یک دختر را که اتفاقا در همین کلاس هم بود به خاطر دزدیدن سوالات امتحانی و پخش کردن‌اش بین بچه‌های کلاس از مدرسه اخراج کردند و فرستادند به یک مدرسه دیگر … امتحاناتشان هم قرار است دوباره از اول برگزار شود!

▪بدنم یخ کرد و دست پایم شل شد، دیگر ادامه‌ی حرف‌های اقای ناظم را نمی‌شنیدم، نمی‌دانستم باید چه خاکی توی سرم می‌ریختم، اخراج؟

▪انگار دنیا روی سرم خراب شد، تمام آن مدت داشت از مقابل چشمانم می‌گذشت و زل زده بودم به نامه … بغض داشت گلویم را خفه می‌کرد، نامه را لای دفتری که تمام شعرهای نیما را برایش نوشته بودم گذاشتم و دفتر را در کیفم انداختم و به بهانه‌ی دل درد میان حرف‌های آقای ناظم از کلاس خارج شدم.

▪پس از چند هفته با هزار بدبختی آدرس خانه‌اش را پیدا کردم اما دیر شده بود، بعد از عوض شدن مدرسه‌اش اسباب کشی کرده و از آنجا رفته بودند، هیچ کس هم خبر نداشت کجا؟

▪سرگردان بودم، سرگردان و آشفته،
تا یک مدت طولانی هر دختری که در خیابان چند ثانیه نگاهم می‌کرد فکر می‌کردم خودش است اما نه، هیچ وقت خبری نشد، مانده بودم با یک حس سرگردان …

● دیروز مادرم یک کارتن دفتر و کتاب قدیمی آورد توی اتاق و گفت :
این‌ها را نگاه کن، ببین اگر به دردت نمی‌خورد بیاندازیم دور!

▪جزوات و کتاب‌های اول دبیرستان بود، هر کدام را که برمی‌داشتم خاطره‌ای در ذهنم مجسم می‌شد، رسیدم به یک دفتر قدیمی، همان دفتری که در آن شعرهای نیما یوشیج نوشته شده بود، خدای من اصلا یادم نبود کی و کجا این دفتر را گم کرده بودم، کی و کجا آن روزها به خاطرات پیوست.

▪لای دفتر را باز کردم، نامه‌ای که بعد از چهارده سال جرات خواندن‌اش را نداشتم، تنگی نفس و لرزش دست و دلم از دستخط آشفته‌ام معلوم بود، چشم دوخته بودم به خط اول نامه که تلفن همراهم زنگ خورد.

▪مدیر انتشارات بود، بعد از سلام بی‌معطلی پرسید :
بالاخره نگفتی اسم این مجموعه‌ای که نوشتی چیست؟ کتاب که بدون اسم نمی‌شود!.

▪چشم دوخته بودم به خط اول نامه، مدیر انتشارات سوالش را تکرار کرد
من در جمله‌ی اول نامه غرق بودم در تمام آن روزها …
لابه لای لبخندی تلخ آب دهانم را قورت دادم و در پاسخ به سوال مدیر انتشارت گفتم :
<<چیزهایی هست که نمی‌دانی>>.

▪گفتم و تلفن را قطع کردم و هر صفحه‌ی دفتر را که ورق می‌زدم جمله‌ی اول نامه را با خودم تکرار می‌کردم، چیزهایی هست که نمی‌دانی، هیچ وقت ندانستی …

@JoinEnsanTafakorHonar

دیدگاهتان را بنویسید