۰

شعر / معاصر / نصرت رحمانی

🎭 شاعر نشدم، شعر ندانم که چه باشد

خرداد ۲۵, ۱۳۹۸ در ۹:۱۶ ب.ظ توسط

🕊

شاعر نشدم در دلِ این ظلمت جاوید
تا شعر مرا دختر همسایه بخواند
شاعر نشدم تا دلِ استاد اگر خواست
احسنت مرا گوید و استاد بداند

شاعر نشدم تا به لبم بوسه بکارند
بر آج تنم عاج تن تشنه بسایند
اشعار مرا با دف و تنبور بخوانند
یا نام مرا مونس لب‌ها بنمایند

شاعر نشدم تا بنویسند که <<نصرت

ما تشنه‌ی آغوش هوس خیز تو هستیم

مستانه گنه در شب تاریک چه زیباست

برخیز و بیا کز می اشعار تو مستیم>>

این نغمه‌ی من نیست ببندید دهان را
خواهم به لب چشمه‌ی خورشید بمیرم
من شاعر بازو و لب و سینه نبودم
خواهم که در این ظلمت جاوید بمیرم

دردم همه این است در این تیره شب تلخ
زنجیر به اشعار من گمشده بستید
می‌سوزم از این زخم چه گویم، چه سرایم؟
آواز مرا در ته لب‌ها بشکستید

من مرد جذامی شدم از زخم زبان‌ها
شعر است مرا مرهم هر زخم، در این شام
گیرم که گریزند ز من هر کس و ناکس
ای شعر به گورم بنشینی به سرانجام

آوازه نخواهم اگر آواز بخوانم
زین شهرت بیهوده در اندوه و پریشم
<شاعر نی‌ام و شعر ندانم که چه باشد

من مرثیه خوان دل دیوانه‌ی خویشم>

🍂 نصرت رحمانی 

<<دفتر : کوچ و کویر>>

دیدگاهتان را بنویسید